Non. Oncle Anghel pensait encore. Il revint à Adrien et l’examina de ses yeux d’épouvante qui exprimaient, mieux que les paroles, le tragique débat de son cerveau. Puis, sans lâcher Adrien du regard, Anghel siffla fort, fort et pressé, comme pour prouver à son neveu qu’il se moquait de la mort.
نه. عمو انجل هنوز داشت فکر میکرد. به سمت آدرین برگشت و با چشمانی پر از وحشت که بهتر از کلمات، بحث غمانگیز درون ذهنش را بیان میکردند، به او نگاه کرد. سپس، بدون اینکه نگاهش را از آدرین بردارد، انجل با صدای بلند، بلند و مصرانه سوت زد، انگار میخواست به برادرزادهاش ثابت کند که به مرگ اهمیتی نمیدهد.